تبليغاتX
ولگردی


ولگردی

شهیدی که بر خاک می خفت

چنین در دلش گفت:

" اگر فتح این است که دشمن شکست،

چرا همچنان دشمنی هست؟"

 

قیصر

نوشته شده در 4 Nov 2009ساعت 14:48 توسط من| |

قطار می رود

تو میروی

تمام ایستگاه می رود

 

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار

این قطار رفته ایستاده ام

و

همچنان

به نرده های ایستگاه رفته  تکیه داده ام.

قیصر

نوشته شده در 3 Nov 2009ساعت 19:2 توسط من| |

 

خواب رویای فراموشی هاست!

 

خواب را در یابم،

 

که در آن دولت خاموشیهاست.

 

  

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویا ها می بینم،

 وندایی که به من می گوید:"گر چه شب تاریک است

 

              دل قوی دار

 

                          سحر نزدیک است"

 

دل من، در دل شب، خواب پروانه شدن می بیند.

 

مهر در صبحدمان داس به دست

 

خرمن خواب مرا میچیند.

 

 

حمید مصدق

نوشته شده در 12 Oct 2009ساعت 6:1 توسط من| |

.

.

.

دیوار چیست؟

 آیا بجز دو پنجره رو به روی هم

اما

بی منظره؟

......قیصر......

.

.

.

.

نوشته شده در 1 Oct 2009ساعت 15:12 توسط من| |

 

 

 زندگی را با بیداری و با چشمانی باز بگذرانیم که سال ها چشم بسته خواهیم خفت.

نوشته شده در 28 Sep 2009ساعت 10:19 توسط من| |

 

 

امروز  یه شروع بود برای یکی که خیلی دوستش دارم.

 .

خدایا تا آخرش کمکش کن.

 

.

.

نوشته شده در 22 Sep 2009ساعت 11:22 توسط من| |

 

                 ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم

 

                   تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم
نوشته شده در 11 Sep 2009ساعت 23:56 توسط من| |

خدایا من دل از جز تو بر کنده و بر تو پیوسته ام، و با همه وجودم پاک دلانه رو سوی تو آورده ام. و از کسی که به احسان تو نیازمند است روی بر تافته ام و روی حاجت خود را از کسی که چون من از فضل تو بی نیاز نیست ،گردانیده ام و دریافتم که دست نیاز گشودن نیازمندی(چون من) پیش نیازمندی دیگر (چون او ) دلیل بی مایگی در اندیشه و نظر ،و گمراهی عقل و خرد اوست.
نوشته شده در 2 Sep 2009ساعت 14:54 توسط من| |

 

 

اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي،
و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد،
و پس از تنهائيت، نفرت از کسي نيابي.
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،
بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار،
برخي نادوست، و برخي دوستدار
که دستکم يکي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،
نه کم و نه زياد، درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زياده به خودت غرّه نشوي.

و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي
نه خيلي غيرضروري،
تا در لحظات سخت
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است
همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي
نه با کساني که اشتباهات کوچک ميکنند
چون اين کارِ ساده اي است،
بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميکنند
و با کاربردِ درست صبوريات براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوام اگر جوان هستي خيلي به تعجيل، رسيده نشوي
و اگر رسيده اي، به جوان نمائي اصرار نورزي
و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي
چرا که هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد
و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.

اميدوارم سگي را نوازش کني
به پرنده اي دانه بدهي، و به آواز يک سَهره گوش کني
وقتي که آواي سحرگاهيش را سر مي دهد.
چرا که به اين طريق احساس زيبائي خواهي يافت، به رايگان.

اميدوارم که دانه اي هم بر خاک بفشاني
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئيدنش همراه شوي
تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي
زيرا در عمل به آن نيازمندي
و براي اينکه سالي يک بار
پولت را جلو رويت بگذاري و بگوئي: «اين مالِ من است»
فقط براي اينکه روشن کني کدامتان اربابِ ديگري است!

و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي
و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي
که اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد

 

هر گاه عشقی را از کف دادم بسیار آزرده شدم

اما حال بر این باورم که انسان هیچ کس را

از دست نمی دهد زیرا هیچ فردی مالک کس دیگر نیست

و این تجربه راستین آزادی است

داشتن مهم ترین چیز در دنیا بی آن که مالکش باشی

 

اگر گذشته ای داری که از آن خشنود نیستی

در آنی فراموشش کن

داستانی جدید از زندگانی بساز و بدان ایمان بیاور

تنها بر لحظه هایی تمرکز کن که در آن ها به آنچه که می خواستی رسیدی

این توانمندی کمکت خواهد کرد تا بدان چه می خواهی برسی

 

پائولو کوئیلو

 

نوشته شده در 28 Aug 2009ساعت 13:5 توسط من| |

 

 

 

ای پسر عمران!هرگاه بنده ای مرا بخواند،آن چنان به سخن او گوش 

 می سپرم

 

که گویی بنده ای جز او ندارم اما شگفتا که بنده ام همه را چنان

 می خواند که

 

گویی همه خدای  اویند جز من.

نوشته شده در 24 Aug 2009ساعت 10:33 توسط من| |


Design By : Night Skin